. . . هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا همیشه دقیقا رأس ساعت ۶ بعدازظهر سرش شلوغ میشه یا چرا همیشه دقیقا با یک ماشین برمیگرده. آن هم دقیقا با یک راننده. یک جوون مو بلند و قد کوتاه. یا چرا همیشه دقیقا از در راستی ماشین پیاده میشه و چرا همیشه دقیقا ۳ تا تار مو از کنار روسری میفته روی پیشونیش. البته اون هم هیچ وقت چیزی نپرسید. هیچ وقت نپرسید چرا من دقیقا جلوی مغازهی عطرفروشی میایستم و این که چرا دقیقا سرم را به طرف خونهاش میگیرم و چرا دقیقا زل میزنم توی چشماش . . .
. . . هیچ وقت به کسی نگفتم دقیقا اسمم چیه . . . فرقی هم نمیکرد، سیا یا سیاه یا . . . واقعا چه فرقی میکرد؟ . . . آخه آدم که نمیتونه دقیقا یک اسم داشته باشه. مثلا آدم یه روز اسمش میشه سیاوش، یه روز غزل، یه روز اکبر، یه روز هم اصغر . . . آره، اسمم غزل هم میشد. اسم که مرد و زن نمیشناسه. حتی وقتی منو بردن کلانتری هم نگفتم دقیقا اسمم چیه . . . یعنی اول گفتم اسمم سیاهه، ولی چند دقیقهی بعد گفتم اسمم غزله (آخه اون موقع داشتم یه غزل خیلی زیبا رو مرور میکردم) اما اونا قبول نمیکردن. شناسنامهی منو گرفته بودن و میگفتن: "اسمت همینیه که تو اینه!" من هم هر چی بهشون گفتم: "این کاغذ بازیا همش الکیه!" اونا قبول نکردن . . .
. . . اول که یکیشون بلند شد و دستم رو از پشت پیچوند و سرم رو محکم کوبید به دیوار، خیلی ترسیدم. ولی وقتی گفت: "بگو ببینم، تو چرا دقیقا جلوی عطرفروشی وایمیسی؟ هان؟ مگه کار و زندگی نداری؟" خیلی خوشحال شدم. گفتم شاید بتونه کمکم کنه. بهش گفتم: " شما میتونید ازش بپرسید چرا همیشه دقیقا ۳ تا تار مو از کنار روسری میفته روی پیشونیش؟" با عصبانیت گفت: "از کی؟" منم گفتم: "از همون کسی که از من شکایت کرده" نمیدونم چرا عصبانیتش بیشتر شد و سرم رو محکمتر کوبید به دیوار . . . من هیچ وقت پر رو نبودم ولی وقتی داشت سرم رو میکوبید به دیوار پشت سر هم این جمله رو تکرار میکرد: "خیلی پر رویی!" . . .
دخترخالهام خیلی کوچیک بود . . . من تا حالا ازش نپرسیده بودم چند سالشه، ولی میدونستم خیلی کوچولوئه . . . یه بار جرأت پیدا کردم و رفتم بهش گفتم: "منو دقیقا چند تا دوست داری؟" اون هم با دستاش عدد ۶ رو نشون داد و گفت: "دقیقا انقدر!" ولی هفتهی بعد که براش عروسک خریدم، بدون این که ازش چیزی بپرسم با دستاش عدد ۷ رو نشون داد و گفت: "دقیقا انقدر!" . . . نمیدونم چرا وقتی دستهای کوچیکش رو دیدم گریهام گرفت . . . شاید به خاطر این بود که بعدها نرفتم سراغ همون کسی که از من شکایت کرده بود تا بهش بگم: "چرا روز عروسیش دقیقا همون ماشین رو گل زد و چرا دقیقا همون جوون مو بلند و قد کوتاه، کت و شلوار سیاه پوشیده بود و کنارش راه میرفت" و شاید هم گریههام به خاطر این بود که از خودم بدم اومده بود . . . از خودم بدم اومده بود چون هیچ وقت نرفتم جلوش وایسم و تا اونجا که میتونم مشتهام رو باز و بسته کنم و بهش بگم: " دقیقا انقدر دوستت دارم"
یا حق
