تبليغاتX
سکوت؟!!!

سکوت؟!!!

وبلاگی برای متحول شدن

من پررو نیستم!!!!
 
هیچ وقت دقیقا پولهای توی جیبم رو نشمردم. نه به خاطر حرف این قدیمی‌ها که می‌گن: "شمردن پول برکتش رو می‌بره" نه! چون هیچ وقت دوست نداشتم بدونم دقیقا چقدر پول دارم. همیشه از این که بدونم دقیقا چقدر پول دارم می‌ترسیدم . . .

 . . . هیچ وقت ازش نپرسیدم چرا همیشه دقیقا رأس ساعت ۶ بعدازظهر سرش شلوغ می‌شه یا چرا همیشه دقیقا با یک ماشین برمی‌گرده. آن هم دقیقا با یک راننده. یک جوون مو بلند و قد کوتاه. یا چرا همیشه دقیقا از در راستی ماشین پیاده می‌شه و چرا همیشه دقیقا ۳ تا تار مو از کنار روسری میفته روی پیشونیش. البته اون هم هیچ وقت چیزی نپرسید. هیچ وقت نپرسید چرا من دقیقا جلوی مغازه‌ی عطرفروشی می‌ایستم و این که چرا دقیقا سرم را به طرف خونه‌اش می‌گیرم و چرا دقیقا زل می‌زنم توی چشماش . . .

 . . . هیچ وقت به کسی نگفتم دقیقا اسمم چیه . . . فرقی هم نمی‌کرد، سیا یا سیاه یا . . . واقعا چه فرقی می‌کرد؟ . . . آخه آدم که نمی‌تونه دقیقا یک اسم داشته باشه. مثلا آدم یه روز اسمش می‌شه سیاوش، یه روز غزل، یه روز اکبر، یه روز هم اصغر . . . آره، اسمم غزل هم می‌شد. اسم که مرد و زن نمی‌شناسه. حتی وقتی منو بردن کلانتری هم نگفتم دقیقا اسمم چیه . . . یعنی اول گفتم اسمم سیاهه، ولی چند دقیقه‌ی بعد گفتم اسمم غزله (آخه اون موقع داشتم یه غزل خیلی زیبا رو مرور می‌کردم) اما اونا قبول نمی‌کردن. شناسنامه‌ی منو گرفته بودن و می‌گفتن: "اسمت همینیه که تو اینه!" من هم هر چی بهشون گفتم: "این کاغذ بازیا همش الکیه!" اونا قبول نکردن . . .

 . . . اول که یکیشون بلند شد و دستم رو از پشت پیچوند و سرم رو محکم کوبید به دیوار، خیلی ترسیدم. ولی وقتی گفت: "بگو ببینم، تو چرا دقیقا جلوی عطرفروشی وایمیسی؟ هان؟ مگه کار و زندگی نداری؟" خیلی خوشحال شدم. گفتم شاید بتونه کمکم کنه. بهش گفتم: " شما می‌تونید ازش بپرسید چرا همیشه دقیقا ۳ تا تار مو از کنار روسری میفته روی پیشونیش؟" با عصبانیت گفت: "از کی؟" منم گفتم: "از همون کسی که از من شکایت کرده" نمی‌دونم چرا عصبانیتش بیشتر شد و سرم رو محکمتر کوبید به دیوار . . . من هیچ وقت پر رو نبودم ولی وقتی داشت سرم رو می‌کوبید به دیوار پشت سر هم این جمله رو تکرار می‌کرد: "خیلی پر رویی!" . . .

 

دخترخاله‌ام خیلی کوچیک بود . . . من تا حالا ازش نپرسیده بودم چند سالشه، ولی می‌دونستم خیلی  کوچولوئه . . . یه بار جرأت پیدا کردم و رفتم بهش گفتم: "منو دقیقا چند تا دوست داری؟" اون هم با دستاش عدد ۶ رو نشون داد و گفت: "دقیقا انقدر!" ولی هفته‌ی بعد که براش عروسک خریدم، بدون این که ازش چیزی بپرسم با دستاش عدد ۷ رو نشون داد و گفت: "دقیقا انقدر!" . . . نمی‌دونم چرا وقتی دستهای کوچیکش رو دیدم گریه‌ام گرفت . . . شاید به خاطر این بود که بعدها نرفتم سراغ همون کسی که از من شکایت کرده بود تا بهش بگم: "چرا روز عروسیش دقیقا همون ماشین رو گل زد و چرا دقیقا همون جوون مو بلند و قد کوتاه، کت و شلوار سیاه پوشیده بود و کنارش راه می‌رفت" و شاید هم گریه‌هام به خاطر این بود که از خودم بدم اومده بود . . . از خودم بدم اومده بود چون هیچ وقت نرفتم جلوش وایسم و تا اونجا که می‌تونم مشت‌هام رو باز و بسته کنم و بهش بگم: " دقیقا انقدر دوستت دارم"

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:59  توسط   | 

جرا حرف هام را نمیشنوی؟؟!!!!
 
مرد پشت میز نشسته بود، روبروی زن. تمام تلاشش را می‌کرد تا بتواند او را آرام کند . . .

 . . . وقتی اشک‌های زن را دید نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد:

- چرا گریه می‌کنی؟ . . . حالا که چیزی نشده.

- خیلی وحشتناک بود . . . آخه چرا؟

- آره . . . وحشتناک بود . . . ولی تو هم باید به خودت مسلط باشی.

- من چه جوری باید تحمل کنم؟ . . . خدایا چه جوری؟

- تو خیلی احساساتی هستی . . . منطقی باش . . . البته من خودم هم ترسیدم . . . ولی الان کاملا بر اعصابم مسلطم.

- یعنی الان داری چی کار می‌کنی؟

مرد نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد:

- چرا مزخرف می‌گی؟ . . . خوب معلومه، نشستم روبروی تو و سعی می‌کنم آرومت کنم . . . ولی مثل این که تو داری پیروز می‌شی . . . از دست تو دیوونه نشم خوبه.

مرد دستانش را در هم گره کرد و سرش را پائین‌تر آورد تا چشمان زن را بهتر ببیند. با حالتی آمیخته با ترحم گفت:

- شوکه شدی . . . چند روز که بگذره درست می‌شه.

زن خیلی آرام و بی‌صدا جملات را تکرار می‌کرد. مرد سعی می‌کرد از میان حرکت لب‌هایش حرف‌هایش را بفهمد. انگار داشت با خودش نجوا می‌کرد:

- کاش من جای تو پشت فرمون نشسته بودم . . . کاش همون اول می‌ذاشتی من بشینم . . . کاش من جای تو پشت فرمون نشسته بودم . . . چرا نذاشتی؟ . . . آخه چرا؟ . . .

مرد به سختی می‌توانست جملات را تشخیص دهد. لب‌های زن آرام آرام به هم دوخته می‌شد. جملاتش نامفهوم‌تر می‌شدند. مرد عصبی شد و با صدای بلند گفت:

- بس کن دیگه . . . داری منم دیوونه می‌کنی . . . تو فقط شوکه شدی، همین . . . باید بریم پیش یه روانپزشک.

مرد دستش را دراز کرد تا دست زن را بگیرد و او را بلند کند، ولی نتوانست. دستش از دستان زن عبور می‌کرد، نمی‌توانست دستان زن را بگیرد. عصبانی شده بود. چند بار تلاش کرد ولی بی‌فایده بود. خواست شانه‌ی زن را بگیرد، ولی نتوانست. دستش از شانه و گردن زن هم عبور کرد . . . گریه‌ی آرام زن تبدیل به هق‌هق شد. بغضش ترکید، سرش را روی میز گذاشت و بلند بلند گریه کرد . . . سر زن حائل شده بود میان مرد و قاب عکس. وقتی که زن سرش را روی میز گذاشت، قاب عکس پشت سرش نمایان شد. مرد می‌توانست عکس خودش را در قاب عکس ببیند . . . چشمان مرد روی قاب عکس قفل شد. با دهانی باز آن را تماشا می‌کرد . . . گوشه‌ی قاب عکس نواری سیاه چسبانده بودند.

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:55  توسط   | 

جون من بخون!!!

 

ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 11:48  توسط   | 

يك برنامه باحال براي برداشتن صداي خواننده از روي آهنگ

YoGen Vocal Remover V 2

صدای خواننده رو جدا کن خودت بجاش بخون

 

بدو دانلود کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:13  توسط   | 

اينم آهنگ سريال اخرين گناه تيتراژ پاياني

دانلود: آخرین گناه

آهنگ سریال گرگ و میش از بنیامین

دانلود: بنیامین

اخر خندست کاری از بچه های کرمان

دانلود:ابولفضل

اینم صدای یک نی نی برای ringtone 

دانلود:نی نی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 7:7  توسط   |