مهرداد و مرجان:
از آن روزی که فهمیدم دست چپ و راستم کدام است ناخود آگاه حس علاقه و محبتی عجیب در درونم نسبت به مرجان(از اقوام میباشد) به وجود آمد ولی افسوس که نمیتوانستم این حقیقت را به کسی حتی خود مرجان بگویم ولی تصمیم گرفتم که دل را به دریا بزنم و به او بگم و در یک شبی که به همراه خانواده به شهر بازی رفتیم تصمیم گرفتم این راز را به او بگم از شانس خوبم من و مرجان به طور اتفاقی سوار ترن هوایی شدیم بالای هوا بودیم که چشمام را بستم و شروع کردم((مرجان یه چیزی میخام بگم ولی امیدوارم از من ناراحت نشی ....))و با کمی من و من گفتم:((مرجان من دوست دارم))اینجا بود که گفتم مرجان خانمی که 2سال از من بزرگتره بزن تو گوشم ولی او چیزی گفت که حسابی تعجب کردم گفت:((اینو که میدونم ... و اگه راستشو بخوای منم دوست دارم))وای خدا چی میشنیدم باورم نمیشد و از اوون شب بود که زیباترین لحظات زندگیم متولد شد.
ولی افسوس که روزگار طور دیگر رقم زد وبا منتقل کردن پدرم از مشهد به شاهرود آن چیزی که ازش هراس داشتم اتفاق افتادو به این ترتیب من از او دور مانم ولی بازم یه چیز بود که من را امیدوار نگاه میداشت و آن هم آرزوی رسیدن به مرجان بود.
مرجان به علت مشکلاتی که در خانواده با آن روبرم بود نمیتوانست با من تماس بگیرد و من باید منتظر روزی بودم که دوباره
به مشهد میرفتم و این هم تا تابستان مقدور نبود .
هر روزی که از دوری من از مرجان میگذشت این حس علاقه و شوق رسیدن در من بیشتر شعله میکشید تا جایی که شب ها با یاد او اشک میریختم و میخوابیدم.
به هر حال دوران طولانی مدرسه تمام شد و من به مشهد بر گشتم چند روز که از رفتنم گذشته بود مرجان را دیدم ولی او خیلی ناراحت بود ازش پرسیدم چی شده و او گفت:((امروز برام خواستگار اومده))وای خدایا چی میشنیدم یعنی مرجان میخواست بره ولی از شانس خوب من خانواده و خود مرجان با پسره مخالف بودند و دوباره لحظات شیرین آغاز شد ولی افسوس که با تمام شدن تابستان دوباره مجبور به ترک یار شدم .
چند روزی از آمدن من به شاهرود نگذشته بود که وقتی از بیرون آمدم خانه مادرم به من گفت:((مهرداد عروسی دعوتیم ))منم پرسیدم :((عروسی کی هست؟))و مامانم گفت:((عروسی مرجان))وای خدایا چی میشنیدم یعنی آن آرزوها تمام شده بود؟
نه ....باورم نمیش تا اینکه مادرم ماجرا را تعریف کرد داشتم دیوانه میشدم قضیه این طوری بوده که:خواستگاری برای مرجان آمده که پولداره ولی مرجان با او مخالف ولی به اصرار شدید خانواده مجبور شده به این ازدواج تن در بده و همه چی تمام شده
وای خدایا....فقط یک کلمه میگم نابود شدم یعنی تمام کاخ آرزوهام نابود شده بود.
و امروز حدود یک ماه از این قضیه میگذره و من هنوز نتوانستم باور کنم........
دوستان یک توصیه به شما میکنم :
((آن هنگام که روی یخ راه میروید هرگز از استحکام قدم هاتون مطمئن نباشید))
یا حق
